خرید بک لینک

در آخر روزهای اعتکاف به سر می بردیم . روزهایی بسیار زیبا ، به جز گریه و استغفار چیزی نمی شنیدی و جز انسان هایی که در حال رکوع و یا طواف بودند چیزی نمی دیدی . روزهایی بسیار باصفا و شب هایی آسمانی بود . از حرم خارج شدم و به آن ، نگاه خداحافظی افکندم . می خواستم چشمانم از دیدنش سیر شود و نفسم از چشمه اش سیراب گردد . خدا بهتر میداند شاید که آخرین اعتکافم باشد . خیابان ها خالی است . مگر بعضی از زایرانی که وسایلشان را جمع می کنند و بار برگشت را می بندند . بسیار دوست داشتم که به تک تک آن ها سلام کنم و آنان را در آغوش بگیرم . فراق سخت است و طعمش بسیار تلخ . بدون این که احساس کنم پاهایم مرا به محل اقامتم برد . وقتی به محل سکونت رسیدم به یاد آورم : فرزندم ، احمد چهار ساله ، گل زندگیم در بستر بیماری است . وارد شدم . - مادر احمد ! حال احمد چه طور است ؟ - تبش مثل قبل است . - ان شاء الله مشکلی نیست ، اگر به جده برسیم بیماریش از بین می رود . شاید به خاطر ازدحام جمعیت و گرمی هوا است . در جده ، او را نزد دکتر بردیم . - تبش زیاد است ، این دارو مریضی اش را از بین می برد . یک هفته گذشت و مثل گذشته حرارتش کم نشد . نزد پزشکی دیگر بردیم و بالاخره به متخصصین زیادی مراجعه کردیم . وضعش بسیار نگران کننده بود . پسرم جسدی بدون حرکت شده بود . مادر احمد آرام یافت و او را به بزرگترین بیمارستان برد . نتیجه ی آزمایش و معاینه بعد از دو روز دیگر . در موعد معین به بیمارستان رفتیم . مادرش با بی حالی راه می رود . پاهایش توان حمل آن را ندارد . نمی داند کجا قدم می نهد . به جلوی خودش می نگرد ، انگار از غیب می خواهد شفا بگیرد . با استغفار و تسبیح خودم را ثابت قدم ساختم . - دکتر ! نتیجه آزمایش چگونه بود ؟ - خیر است ان شاء الله ، این قضا و قدر خدایی است . پسرت احمد سرطان خون دارد . رنگ ها در جلوی چشمم مخلوط گشتند ، اشیا هم همین طور . بسیار سرگردان و حیران شدم . به مادر احمد تکیه زدم ، او از من قوی تر و صبورتر بود . دکتر ادامه داد : سلول سرطانی در بدن این طفل کوچک به سرعت انتشار پیدا می کند ، باید هر چه سریع تر درمان شود و برای مداوا او را به ریاض ببرید . او را از ادامه ی صحبت بازداشتیم ، به سرعت رفتیم و بیمارستان رسیدیم . گزارش پزشکی می گوید : سلول های سرطانی بیش تر و بیش تر می شود و درمان نیز به طول می انجامد ، باید گاهی خونش عوض گردد . سفر برای درمانی طولانی شروع شد . به جدّه برگشتیم . پسرم حالش بهتر است ، باری دیگر حیات به او بازگشت ، خورشید آرزوها در جان ما طلوع کرد . خود را بازیافتیم بعد از آن که از افکار مخرب خود را تهیدست کرده بودیم . اما متأسفانه بعد از آن ، باز تب و حرارت برگشت . برگه مرخصی گرفتم و به مسافرت رفتیم . در بیمارستان گزارش دادند که سلول های سر طانی بیش از گذشته است . امید زنده ماندن در او ضعیف شد . به هتل برگشتیم . طفل معصوم در رختخوابش به خواب رفته است . مادرش را بر زمین نشاندم که از ترس و پریشانی توانی نداشت و کابوس مرگ می دید . تنها ماندم ، مانند خوابیده ی بیدار و یا بیدار خوابیده . هوشیار نشدم مگر با ندای خدای جاویدی که ما را به خانه ای واحد فرا می خواند . وضو گرفتم ، همراه پایین ریختن آب ، گرفتاری و سختی های دیروز نیز پایین می آمد . در مسجد ، یکی از دوستانم را یافتم َ، در جدّه با او همسفر بودم امّا او به آن جا نقل مکان کرده بود . جذب صحبت شدیم . از حزن و اندوهم به او شکایت بردم . فردی بسیار آرام و با تدبیر بود . در آخر کلامم ، او با آرامش و سادگی گفت : چرا قرآن را تجربه نمی کنی ؟ آن جا استادی است که برای مردم امامت می دهد و بر آن ها قرآن را می خواند ، با قدرت خدا و به سبب آن چه که از آیات بر آن ها خوانده می شود ، مرض ها و دردهایشان شفا می یابد . در جلویش متحیر ایستادم . نزدیک بود چشمانم بیرون بیاید . چه می گویی ؟ به تو می گویم بزرگترین بیمارستان ها عاجز مانده اند و بهترین پزشکان موفق نشده اند ، تو می گویی امام مسجد ؟! - سبحان الله ، أبو احمد مگر قول خدای عزّوجلّ را نشنیده ای که می فرماید : { وَ نُنَزَّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ وَ لَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إَلاَّ خَسَاراً } ( اسراء / 82 ) - بله ، بله . ولی سرطان .. سرطان خون .. سلّول های سرطانی . - سبحان الله ، سرطان بزرگ تر است یا الله ؟ أبو احمد آیا در کلام خدا شک می کنی ؟ - نه ، نه . استغفرالله العظیم . از مسجد خارج شدم و بسیار در فکر فرو رفتم . چشم به افق دوختم و به سپیده ی صبح روشن و رفتن شب تاریک می نگریستم ، به خود بشارت خیر دادم و آن را به فال نیک گرفتم . در صبح گاه ، فرزندم را برداشتم ، مثل جسدی است که حرکت ندارد ، انگار در سکرات و پایان حیات به سر می برد . مادرش سرش را بوسید . به نزد استاد رسیدیم ، او را از ماجرا با خبر ساختم . پیشانی احمد را گرفت و با ثبات خاصی تلاوت کرد . سبحان الله ، چه ارتباط محکمی با پرودگارش و کلام معبودش داشت . بعد از قرائت قرآن به من گفت : به مدت یک هفته ، هر روز بیا . إن شاء الله شفا حاصل می کند . هر روز او را به نزدش می بردم . فراخی سینه برایم مهیا شد و آرزوها در قلبم جان گرفت . سلامتی پسرم شروع شد و به او برگشت ، با طراوتی خاصّ از خواب برخاست همان طور که گنجشک بر می خیزد . هنوز هفت روز نگذشته بود که در شعف و شادی به سر می برد . در منزل جلوی دیدگان مادرش بازی می کرد . مادری که اکنون با شفا یافتن فرزند ، او نیز شفا گرفته بود . برای این که مطمئن تر شوم او را به بیمارستان بردم . سعادت ، صورتم را زعفرانی کرده بود . در نتیجه آزمایش به طور کامل اثری از سلّول های سرطانی نبود . سجده ی شکر به جای آوردم . پزشکان همه جمع شدند . از من پرسیدند : چه کسی او را درمان کرد . جواب دادم : صاحب و پروردگارم او را شفا داد .

منبع : کتاب تولدی جدید
تألیف : ابراهیم بن عبدالله الغامدی
ترجمه : فؤاد رسا

برچسب: داروين,داروکده,داروخانه,دارو,داروین,داروهای گیاهی,دارویاب,داروخانه اینترنتی,داروسازی,داروگ, نویسنده: کاوه دادخواه تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 2:26

صفحه بندی